تبليغاتX
.:: شوق دیدار ::. - » مثنوی خوانی : چون شکاری نیستشان بنهفته اند



امروز اين مطلب ثابت شده است كه گاهی در شعور باطن انسان ، شرارتهائی رسوب می‏كند كه چون در بيرون نيست و رسوب كرده و در ته حوض‏ است ، انسان خودش از وجود آنها آگاه نيست و فقط در يك شرائط خاصی‏ است كه محركاتی پيدا می‏شود و انسان يكمرتبه می‏بيند كه از آن عمق عمق‏ روحش[ اين رسوبات ] بالا می‏آيد كه آدم خودش تعجب می‏كند و باور نمی‏كند كه در درونش چنين چيزهائی وجود داشته باشد . گاهی انسان ، خودش به‏ خودش ايمان پيدا می‏كند : وقتی به خودش نگاه می‏كند می‏بيند در قلبش‏ هيچگونه كدورتی نيست ، كينه و حسدی نسبت به كسی ندارد ، تكبر و عجبی‏ ندارد ،و واقعا هيچيك از اينها را در خودش نمی‏بيند ولی يك موقع به‏ تعبير قرآن " امتحان " پيش می‏آيد و درامتحان يكمرتبه انسان می‏بيند كه‏ تكبرها و عجبهائی از درونش بيرون آمد ، حسدها و كينه‏ها و عقده هائی از درونش بيرون آمد كه آن سرش ناپيداست .
مولوی می‏گويد :
نفست اژدرهاست او كی مرده است
از غم بی‏آلتی افسرده است

نفس انسان ، حالت مار افعی را دارد . مار افعی در زمستان حالت‏ يخ‏زدگی و كرخی پيدا می‏كند و اگرانسان به آن دست هم بزند ، تكان نمی‏خورد و اگر بچه‏ای با آن بازی كند او را نيش نمی‏زند و انسان خيال می‏كند كه اين‏ مار به خوبی رام شده است . اما وقتی آفتاب گرمی به اين مار بتابد [ گويی ]يكمرتبه عوض می‏شود و چيز ديگری می‏شود كه ملا راجع به آن مارگير كه‏ اژدهائی را از كوه آورد ،داستان مفصلی آورده است كه آن را ذكر نمی‏كنم .
در اواخر آن داستان ، همين بيت را می‏گويد :
نفست اژدرهاست او كی مرده است
از غم بی‏آلتی افسرده است

خيال نكن كه نفست مرده است ، او اژدهائی يخ زده است ، اگر حرارت به‏ آن بتابد ، آن وقت می‏فهمی چه خبر است ! مولوی در جای ديگری راجع به ميلهای پنهان و خفته در انسان تشبيهی می‏كند كه روانكاوها را به حيرت می‏اندازد ، می‏گويد :
ميلها همچون سگان خفته‏اند
اندر ايشان خير و شر بنهفته‏اند

چونكه قدرت نيست خفتند آن رده
همچو هيزم پارها وتن زده

گاهی ديده‏ايد تعدادی سگ در جائی خوابيده‏اند و سرهايشان را روی‏ دستهاشان گذاشته‏اند و چشمهايشان را روی هم گذاشته و آرام گرفته اند ، بطوريكه انسان خيال می‏كند اينها تعدادی بره و گوسفند هستند .

تا كه مرداری درآيد در ميان
نفخ صور حرص كوبد بر سگان

چونكه در كوچه خری مردار شد
صد سگ خفته بدان بيدار شد

اما اگر در اين بين يك لاشه مردار پيدا شود ، همينهائی كه اينطور خوابيده‏اند و مثل گوسفند سرها را روی دستها گذاشته‏اند يكمرتبه از جا حركت می‏كنند و چشمهاشان از قالب بيرون می‏زند و صدای خورخور از حلق‏ اينها بيرون می‏آيد و هر كدام از موهايشان ، مثل يك دندان می‏شود .
حرصهای رفته اندركتم غيب
تاختن آورد و سربر زد زجيب

موبه موی هر سگی دندان شده
از برای حيله دم جنبان شده

تا اينجا مثل است ، بعد می‏گويد :
صد چنين سگ اندر اين تن خفته‏اند
چون شكاری نيستشان بنهفته‏اند

چه حقيقت بزرگی و چه نكته دقيق و باريكی است !

نقل مستقیم از کتاب
«انسان کامل» استاد مطهری

+ نوشته شده در شنبه 22 تیر1387ساعت 10:5 توسط نوید حسینی |