تبليغاتX
.:: شوق دیدار ::. - » اشک مجسمه

تقدیم به فردوسی بزرگ ، حیات بخش زبان پارسی و راوی گذشته سبز ایران




روی یک بلندی،

وسط میدان ایستاده است.

مجسمه مرد بزرگی است.

مجسمه مردی که بعد از مردنش ،

معلوم شد که خیلی خوب بوده است.

 

روی آن بلندی،

مجسمه ای وسط میدان ایستاده است.

همه را می بیند:

فروشنده ای را که سر مشتری کلاه می گذارد،

دلالی را که کلاه برداری می کند،

اتوبوسی را که روی خط عابر پیاده می ایستد،

پاسبانی را که رشوه می گیرد،

مردی را که متلک می گوید،

و زنی را که چشمها را به میهمانی پیکرش دعوت می کند.

 

در آن بلندی

مجسمه ای را که وسط میدان ایستاده است ، می بینم.

مجسمه ای که پا در سنگ دارد.

چهره اش اندوهگین است.

و گاه ، از چشمهای همیشه بازش،

قطره اشکی می افتد.

چه میدان شلوغی!

از دل سنگینش صدایی برمی خیزد:

کاش پای رفتن داشتم!
و مجسمه همچنان وسط میدان ایستاده است.

+ نوشته شده در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387ساعت 22:57 توسط نوید حسینی |