
از علی آموز اخلاص عمل / شیر حق را دان مطهر از دغل
در غزا بر پهلوانی دست یافت / زود شمشیری برآورد و شتافت
او خدو انداخت در روی علی / افتخار هر نبی و هر ولی
آن خدو زد بر رخی که روی ماه / سجده آرد پیش او در سجده گاه
در زمان انداخت شمشیر آن علی / کرد او اندر غرایش کاهلی
گشت حیران آن مبارز زین عمل / وز نمودن عفو و رحمت بی محل
گفت بر من تیغ تیز افراشتی / از چه افگندی مرا بگذاشتی
آن چه دیدی بهتر از پیکار من / تا شدی تو سست در اشکار من
آن چه دیدی که چنین خشمت نشست / تا چنان برقی نمود و بازجست
در شجاعت شیر ربانیستی / در مروت خود که داند کیستی
***
ای علی که جمله عقل و دیده ای / شمه ای واگو از آنچه دیده ای
تیغ حلمت جان ما را چا ک کرد / آب علمت خاک ما را پاک کرد
بازگو دانم که این اسرار هوست / زآنکه بی شمشیر کشتن کار اوست
چشم تو ادراک غیب آموخته / چشمهای حاضران بردوخته
راز بگشا ای علی مرتضی / ای پس سوالقضا حسن القضا
ماه بی گفتن چو باشد رهنما / چون بگوید شد ضیا اندر ضیا
چون تو بابی آن مدینه علم را / چون شعاعی آفتاب حلم را
باز باش ای باب رحمت تا ابد / بارگاه ما له کفوا احد
***
گفت من تیغ از پی حق میزنم / بنده حقم نه مامور تنم
شیر حقم نیستم شیر هوا / فعل من بر دین من باشد گوا
ما رمیت اذ رمیتم در حراب / من چو تیغم و آن زننده آفتاب
باد خشم و باد شهوت باد آز / برد او را که نبود اهل نماز
کوهم و هستی من بنیاد اوست / ور شوم چون کاه بادم باد اوست
چون درآمد علتی اندر غزا / تیغ را دیدم نهان کردن سزا
تا احب لله آید نام من / تا که ابغض لله آید کام من
تا که اعطا لله آید جود من / تا که امسک لله آید بود من
بخل من لله عطا لله و بس / جمله لله ام نیم آن کس

امروز اين مطلب ثابت شده است كه گاهی در شعور باطن انسان ، شرارتهائی رسوب میكند كه چون در بيرون نيست و رسوب كرده و در ته حوض است ، انسان خودش از وجود آنها آگاه نيست و فقط در يك شرائط خاصی است كه محركاتی پيدا میشود و انسان يكمرتبه میبيند كه از آن عمق عمق روحش[ اين رسوبات ] بالا میآيد كه آدم خودش تعجب میكند و باور نمیكند كه در درونش چنين چيزهائی وجود داشته باشد . گاهی انسان ، خودش به خودش ايمان پيدا میكند : وقتی به خودش نگاه میكند میبيند در قلبش هيچگونه كدورتی نيست ، كينه و حسدی نسبت به كسی ندارد ، تكبر و عجبی ندارد ،و واقعا هيچيك از اينها را در خودش نمیبيند ولی يك موقع به تعبير قرآن " امتحان " پيش میآيد و درامتحان يكمرتبه انسان میبيند كه تكبرها و عجبهائی از درونش بيرون آمد ، حسدها و كينهها و عقده هائی از درونش بيرون آمد كه آن سرش ناپيداست .
مولوی میگويد :
نفست اژدرهاست او كی مرده است
از غم بیآلتی افسرده است
نفس انسان ، حالت مار افعی را دارد . مار افعی در زمستان حالت يخزدگی و كرخی پيدا میكند و اگرانسان به آن دست هم بزند ، تكان نمیخورد و اگر بچهای با آن بازی كند او را نيش نمیزند و انسان خيال میكند كه اين مار به خوبی رام شده است . اما وقتی آفتاب گرمی به اين مار بتابد [ گويی ]يكمرتبه عوض میشود و چيز ديگری میشود كه ملا راجع به آن مارگير كه اژدهائی را از كوه آورد ،داستان مفصلی آورده است كه آن را ذكر نمیكنم .
در اواخر آن داستان ، همين بيت را میگويد :
نفست اژدرهاست او كی مرده است
از غم بیآلتی افسرده است
خيال نكن كه نفست مرده است ، او اژدهائی يخ زده است ، اگر حرارت به آن بتابد ، آن وقت میفهمی چه خبر است ! مولوی در جای ديگری راجع به ميلهای پنهان و خفته در انسان تشبيهی میكند كه روانكاوها را به حيرت میاندازد ، میگويد :
ميلها همچون سگان خفتهاند
اندر ايشان خير و شر بنهفتهاند
چونكه قدرت نيست خفتند آن رده
همچو هيزم پارها وتن زده
گاهی ديدهايد تعدادی سگ در جائی خوابيدهاند و سرهايشان را روی دستهاشان گذاشتهاند و چشمهايشان را روی هم گذاشته و آرام گرفته اند ، بطوريكه انسان خيال میكند اينها تعدادی بره و گوسفند هستند .
تا كه مرداری درآيد در ميان
نفخ صور حرص كوبد بر سگان
چونكه در كوچه خری مردار شد
صد سگ خفته بدان بيدار شد
اما اگر در اين بين يك لاشه مردار پيدا شود ، همينهائی كه اينطور خوابيدهاند و مثل گوسفند سرها را روی دستها گذاشتهاند يكمرتبه از جا حركت میكنند و چشمهاشان از قالب بيرون میزند و صدای خورخور از حلق اينها بيرون میآيد و هر كدام از موهايشان ، مثل يك دندان میشود .
حرصهای رفته اندركتم غيب
تاختن آورد و سربر زد زجيب
موبه موی هر سگی دندان شده
از برای حيله دم جنبان شده
تا اينجا مثل است ، بعد میگويد :
صد چنين سگ اندر اين تن خفتهاند
چون شكاری نيستشان بنهفتهاند
چه حقيقت بزرگی و چه نكته دقيق و باريكی است !
نقل مستقیم از کتاب «انسان کامل» استاد مطهری
«فخذ اربعه من الطیر فصرهن الیک»
تو خلیل وقتی ای خورشید هش این چهار اطیار ره زن را بکش
زانکه هر مرغی از اینها زاغ وش هست عقل عاقلان را دیده کش
چار وصف تن چو مرغان خلیل بسمل ایشان دهد جان را سبیل
خلق را گر زندگی خواهی ابد سر ببر زین چار مرغ شوم بد
بازشان زنده کن از نوعی دگر که نباشد بعد از این زیشان ضرر
چار مرغ معنوی راه زن کرده اند اندر دل خلقان وطن
بط و طاووس است و زاغ است و خروس
این مثال چهار خلق اندر نفوس
وقتی ابراهیم خلیل الله می خواست قلبش درباره چگونگی زنده شدن مردگان پس از مرگ اطمینان پیدا کند .خداوند به او دستور داد تا چهار نوع پرنده (بط- طاووس – زاغ – خروس) را بکشد و قطعات آنها را در نقاط مختلفی بگذارد. سپس با صدا زدن نام آنها هر کدام به امر خداوند دوباره زنده شدند.
مولوی این چهار پرنده را به چهار خوی و منش در انسان تشبیه می کند و از ما می خواهد که آنها را در نفس خود بکشیم و اگر قرار است زنده شان کنیم باید بعد معنوی و معتدل آنها را زنده کنیم نه حالت افراطی و هوس گونه ی آنها را.
به نظر شما هر کدام از این چهار پرنده مربوط به کدام هوس و خواسته نفسانی ماست ؟ علت این تشبیه چیست؟
---------------------------------------------------------------------------------------------
بط ==> نماد حرص
بط حرص آمد که نوکش در زمین در تر و در خشک می جوید دفین
یک زمان نبود معطل آن گلو نشنود از حکم جز امر کلوا
همچو یغماجی که چون خانه کند زود زود انبان خود پر می کند
اندر انبان می فشارد نیک و بد دانه های در و حبات نخود
تا مبادا یاغیی آید دگر میفشارد درجوال اوخشک وتر
طاووس ==> نماد جاه
آمدیم اکنون به طاووس دو رنگ کاو کند جلوه برای نام و ننگ
همت او صید خلق از خیر و شر وز نتیجه و فایده آن بی خبر
بی خبر چون دام می گیرد شکار دام را چه علم از مقصود کار
کارت این بودست از وقت ولاد صید مردم کردن از دام وداد
ز آن شکار و انبهی و باد و بود دست در کن هیچ یابی تار و پود
بیشتر رفته است و بیگاه است روز تو به جد در صید خلقانی هنوز...
زاغ ==> نماد منیت و غرور
کاغ کاغ و نعره زاغ سیاه دایما باشد به دنیا عمر خواه
همچو ابلیس از خدای پاک فرد تا قیامت عمر تن درخواست کرد
گفت «انظرنی الی یوم الجزا» کاشکی که گفتی «تبنا ربنا»
عمر بی توبه همه جان کندن است مرگ حاضر ، غایب از حق بودن است
عمر بیشم ده که تا پستر روم مهلتم افزون کن که تا کمتر شوم
عمر خوش در قرب جان پرودن است عمر زاغ از بهر سرگین خوردنست...
خروس ==> نماد شهوت
شهوتی است او و بس شهوت پرست زان شراب زهر ناک ژاژ مست
گر نه بهر نسل بودی ای وصی آدم از ننگش بکردی خود خصی
گفت ابلیس لعین دادار را دام زفتی خواهم این اشکار را
تا بدین دام و رسن های هوا مرد تو گردد ز نامردان جدا
دام دیگر خواهم ای سلطان تخت دام مرد انداز و حیلت ساز سخت

گفت پیغمبر که رحم آرید بر جان من کان غنیا فافتقر
گفت پیغمبر که با این سه گروه رحم آرید ار ز سنگید و زکوه
زانکه از عزت به خواری آمدن همچو قطع عضو باشد از بدن
عضو گردد مرده چو از تن وابرید نو بریده جنبد اما نی مدید
توبه او جوید که کردست او گناه آه او گوید که گم کردست راه
ابیات بالا که از مثنوی انتخاب شده یادآور حدیثی از رسول خدا (ص)می باشد. محمد مصطفی (ص) فرموده اند که بر سه گروه در دنیا رحم کنید ، به نظر شما آن سه گروه کدامند؟(ابیات بالا به شما کمک می کند)