تبليغاتX
.:: شوق دیدار ::.

روحها وقتی بزرگ شد ، وای به حال آن بدنها!
روح وقتی بزرگ شد و روح‏ همه بدنها شد و درد همه را احساس كرد ،كارش به آنجا می‏كشد كه مجازات‏ می‏بيند ، برای چه ؟ برای غافل ماندن از حال يك بيوه زن و چند يتيم . ميان كوچه ، زنی را می‏بيند كه مشك به دوش گرفته است ، نگاه می‏كند . علی (ع) آدمی نيست كه بی‏تفا وت از كنار اين مناظر بگذرد . علت ندارد كه يك زن خودش آب كشی كند ، حتما كسی را ندارد يا كسی دارد ولی او به‏ حال اين زن نمی‏رسد . فورا خودش جلو می‏رود.نمی‏گويد آی شرطه ! آی پاسبان‏ ! آی نوكر ! آی غلام ! آی قنبر ! تو بيا ، خودش جلو می‏رود . با كمال ادب‏ می‏گويد : خانم ! اجازه می‏دهيد شما را كمك دهم و من مشك آب را به دوش‏ بكشم ؟ اين زحمت را به من بدهيد . آن زن می‏گويد خدا پدر تو را بيامرزد . به خانه آن بيوه زن می‏رود . همين كه مشك را زمين می‏گذارد ، استفسار می‏كند كه ممكن است برای من توضيح بدهيد كه چرا خودتان آب كشی می‏كنيد ؟ شايد مردی نداريد ؟ می‏گويد بله ، اتفاقا شوهر من در ركاب علی بن ابی‏طالب كشته شد . من هستم و چند تا يتيم . اين كلمه را كه می‏شنود ، سرتاپايش آتش می‏گيرد .
نوشته‏اند آن‏ شب وقتی برگشت و به خانه رفت ، تا صبح خوابش نبرد . صبح ، نان و گوشت و خرما و پول با خودش برمی‏دارد و با عجله می‏رود و در خانه همان زن‏ را می‏زند . می‏گويد كيستی ؟ می‏فرمايد : من همان برادر مؤمن ديروز تو هستم‏ . به سرعت گوشتها را كباب می‏كند و به دست خودش در دهان يتيمها می‏گذارد و يتيمها را روی زانو می‏نشاند و به آنها می‏گويد كه از تقصير علی كه از شما غافل مانده بگذريد . آنگاه تنور را آتش می‏كند . وقتی سر تنور می‏رود ، صورتش را به آتش نزديك می‏كند ، حرارت آتش را احساس می‏كند ، [با خود می‏گويد:] علی ! حرارت آتش دنيا را بچش و آتش جهنم يادت بيايد ، تا ديگر از حال مردم غافل نمانی .
بدنی كه بايد جور بكشد اينطور است ، بدنی كه روحش روح همه مردم است ، اينطور است .

 متفکر شهید استاد مرتضی مطهری

 

 

روزها شیر نمی نالد.
در برابر نگاه روباهان ، در برابر نگاه جانوران ، شیر نمی نالد. تنها در شب هاست که شیر می گرید. نیمه شب به طرف نخلستان می رود. آنجا هیچ کس نیست. مردم راحت آرمیده اند و این مرد... وقتی به خودش بر می گردد می بیند که تنهاست.

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 15:28 توسط نوید حسینی |

آقا جون ! نمی دونم الان کجای این کره خاکی هستی.

نمی دونم شاید دوباره به قم سر می زنی...

شاید کنج مناره های مکه به اعتکاف نشسته ای...

شاید دلت هوای کربلا را کرده و پیش جد بزرگوارت اشک می ریزی...

شاید اصلا تو این سرمای وحشتناک تو همین کوچه ایستاده ای و بسته ای از نان و غذا کنار در خانه پیر زنی می گذاری...

 

نمی دونم کجایی آقا جون ! اما می دونم هر کجا که باشی صدای قلب دلداده هاتو می شنوی ...

« دوش مرا حال خوشی دست داد

سینه ی ما را عطشی دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت

شعله به دامان سیاوش گرفت»

 

«آقا جون به خوبا سر می زنی مگه ما بدا دل نداریم...»

فقط ما رو خاطر خواه خودت کردی و رفتی...

آره آقا مگه ما بدا نمی تونیم خاطر خوات بشیم...

آقا جون با اینکه ازت خیلی دورم...

«و از تو دور افتادم ...»

اما نمی دونم چرا مهرت بدون هیچ بهانه ای همیشه تو قلب منه...

با اینکه من از تو دورم اما انگار تو از من به من نزدیکتری...

و سالهاست پیوندی قلبی میان من و تو وجود داشته ...

« اگر كافر اگر مومن به دنبال تو مي گردم
چرا دست از سر من بر نمي دارد هواي تو» 

آقا جون به خدا ما تحمل این همه صبرو نداریم...

از هر کی پرسیدم نشانی آقا کجاست نتونست به من جواب بده...

آخه آقا دنیای تو با ما هزاران کیلومتر فاصله داره...

چه جوری می تونم این همه راهو بیام...

« یا رب به که شاید گفت این نکته که در عالم

رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجایی»

 

اما مطمئنم که هر وقت و هرکجا که بخوام می تونم مهر تو رو دلم حس کنم

اما آقا جون

« گوشم شنید قصه ایمان و مست شد

کو قسم چشم ؟ صورت ایمانم آرزوست»

 

آقا جون بیا که دلتنگ نگاهتم...

می دونم که تو هم از نگاه های منتظر من غافل نیستی...

.

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
       
همان یک لحظه اول ،
              
که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ، 
        
جهان را با همه زیبایی و زشتی ،
برروی یکدگر ، ویرانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم .
        
که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،
             
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم ،
                  
بر لب ، پیمانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد !
   
چرا من جای او باشم .
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و، تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد ،
   
وگرنه من بجای او چو بودم ،
یکنفس کی عادلانه سازشی ،
    
با جاهل و فرزانه میکردم .
عجب صبری خدا دارد !

قبلا داشتیم

+ نوشته شده در جمعه 24 خرداد1387ساعت 23:0 توسط نوید حسینی |