
گفت پیغمبر که رحم آرید بر جان من کان غنیا فافتقر
گفت پیغمبر که با این سه گروه رحم آرید ار ز سنگید و زکوه
زانکه از عزت به خواری آمدن همچو قطع عضو باشد از بدن
عضو گردد مرده چو از تن وابرید نو بریده جنبد اما نی مدید
توبه او جوید که کردست او گناه آه او گوید که گم کردست راه
ابیات بالا که از مثنوی انتخاب شده یادآور حدیثی از رسول خدا (ص)می باشد. محمد مصطفی (ص) فرموده اند که بر سه گروه در دنیا رحم کنید ، به نظر شما آن سه گروه کدامند؟(ابیات بالا به شما کمک می کند)
به بهانه پخش آخرین قسمت سریال شهریار
این شعر زیبا و دلنشین از استاد شهریار تقدیم به منتظران دوست:

باز امشب ای ستاره تابان نیامدی باز ای سپیده شب هجران نیامدی
شمعم شکفته بود که خندد بروی تو افسوس ای شکوفه خندان نیامدی
زندانی تو بودم و مهتاب من ، چرا باز امشب از دریچه زندان نیامدی
با ما سر چه داشتی ای تیره شب که باز چون سرگذشت عشق به پایان نیامدی
مگذار قند من که به یغما برد مگس طوطی من که در شکرستان نیامدی
شعر من از زبان تو خوش صید دل کند افسوس ای غزال غزلخوان نیامدی
گفتم به خوان عشق شدم میزبان ماه نامهربان من تو که مهمان نیامدی
خوان شکر به خون جگر دست می دهد مهمان من چرا به سر خوان نیامدی
دیوان حافظی تو و دیوانه تو من اما پری به دیدن دیوان نیامدی
نشناختی فغان دل رهگذر که دوش ای ماه قصر بر لب ایوان نیامدی
گیتی متاع چون منش آید گران به دست اما تو هم به دست من ارزان نیامدی
صبرم ندیده ای که چه زورق شکسته ایست ای تخته ام سپرده به طوفان نیامدی
عیش دل شکسته عزا می کنی چرا عیدم تویی که من به تو قربان نیامدی
در طبع شهریار خزان شد بهار عشق زیرا تو خرمن گل و ریحان نیامدی
تقدیم به فردوسی بزرگ ، حیات بخش زبان پارسی و راوی گذشته سبز ایران

روی یک بلندی،
وسط میدان ایستاده است.
مجسمه مرد بزرگی است.
مجسمه مردی که بعد از مردنش ،
معلوم شد که خیلی خوب بوده است.
روی آن بلندی،
مجسمه ای وسط میدان ایستاده است.
همه را می بیند:
فروشنده ای را که سر مشتری کلاه می گذارد،
دلالی را که کلاه برداری می کند،
اتوبوسی را که روی خط عابر پیاده می ایستد،
پاسبانی را که رشوه می گیرد،
مردی را که متلک می گوید،
و زنی را که چشمها را به میهمانی پیکرش دعوت می کند.
در آن بلندی
مجسمه ای را که وسط میدان ایستاده است ، می بینم.
مجسمه ای که پا در سنگ دارد.
چهره اش اندوهگین است.
و گاه ، از چشمهای همیشه بازش،
قطره اشکی می افتد.
چه میدان شلوغی!
از دل سنگینش صدایی برمی خیزد:
کاش پای رفتن داشتم!
و مجسمه همچنان وسط میدان ایستاده است.
تقدیم به استاد شهرام ناظری نابغه موسیقی سنتی ایران

من چه دانم
مرا گویی که رایی ، من چه دانم چنین مجنون چرایی ، من چه دانم
مرا گویی بدین زاری که هستی به عشقم چون برایی ، من چه دانم
منم در موج دریاهای عشقت مرا گویی کجایی ، من چه دانم
مرا گویی به قربانگاه جانها نمی ترسی که آیی ، من چه دانم
مرا گویی اگر کشته خدایی چه داری از خدایی ، من چه دانم
مرا گویی چه می جویی دگر تو ورای روشنایی ، من چه دانم
مرا گویی تو را با این قفس چیست اگر مرغ هوایی ، من چه دانم
مرا راه صوابی بود گم شد ار آن ترک خطایی ، من چه دانم
بلا را از خوشی نشناسم ایرا به غایت خوش بلایی ، من چه دانم
شبی بربود ناگه شمس تبریز ز من یکتا دو تایی ، من چه دانم
[مولانا جلال الدین رومی]