
معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا
کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا
ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد
باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا
یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی
غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا
زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش
عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا
شب رفت و صبوح آمد غم رفت و فتوح آمد
خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا
عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا
در این دنیای مهیب و بی بنیانی که انسانها برای خود ساخته اند و در آن به هر بهانه ای دست به هر تجاوزی می زنند، تعداد انسانهای پاک و با عصمت و دین دار و نیکو کار آنقدر کم و انگشت شمار است که وقتی خبر ناگواری را درباره یکی از آنها می شنوی دلت ناگهان خالی می شود.
خبر بهبودی نسبی معلم بزرگوار خانم «سارا یوسف رحیمی» که چند روز پیش به دلیل تصادف در کما رفته بودند آنقدر دل این بنده گناهکار را شاد کرد که اعتقاد مرا به دو چیز پایبندتر کرد: یکی اینکه فهمیدم که چقدر دعاهای این ملت خالصانه و صادقانه است و همچنین تاثیرگذار و دیگر اینکه خداوند چقدر نسبت به بندگان خود مهربان است...
بسیار خوشحالم که حال استاد و محقق گرامی خانم رحیمی بهتر است...ان شا الله که با دعاهای خالصانه شما بهتر هم خواهند شد..
مقاله ای جامع و کامل از خانم«سارا یوسف رحیمی» درباره مهدی موعود (عج) با عنوان «او می آید»
الصبر مفتاح الفرج
صبر کلید گشایش و فرج است.
امام علی (علیه السلام)
از زبان مولوی:
پرس پرسان مىکشیدش تا به صدر گفت گنجى یافتم آخر به صبر
گفت اى نور حق و دفع حرج(1) معنى الصبر مفتاح الفرج
اى لقاى تو جواب هر سؤال مشکل ازتوحل شودبىقیل و قال
لطف سبزه جزو لطف گل بود بانگ قمرى جزو آن بلبل بود
گر شوم مشغول اشکال و جواب تشنگان را کى توانم داد آب
گر تو اشکالى به کلى و حرج صبر کن الصبر مفتاح الفرج
احتما(2) کن احتما ز اندیشهها فکر شیر و گور و دلها بیشهها
ماهیان را گر نمىبینى پدید گوش تو تسبیحشان آخر شنید
صبر کردن جان تسبیحات تست صبر کن کان است تسبیح درست
هیچ تسبیحى ندارد آن درج صبر کن الصبر مفتاح الفرج
صبر چون پول صراط آن سو بهشت هست با هر خوب یک لالاى زشت
تا ز لالا مىگریزى وصل نیست ز انکه لالا را ز شاهد فصل نیست
تو چه دانى ذوق صبر اى شیشه دل خاصه صبر از بهر آن نقش چگل(3)
از زبان مرحوم آغاسی:
شیعه یعنى شوق، یعنى انتظار صاحب آیینه تا صبح بهار
شیعه یعنى صاحب پا در رکاب تا که خورشید افکند رخ از نقاب
فاش مىبینم ملائک صف به صف این غزل خوانند با تنبور و دف
عشقبازان، شور و حال آمد پدید میم و حاى و میم و دال آمد پدید
شب نشینان دیده را روشن کنید آن مه فرخنده حال آمد پدید
آمد آن روزى که در نا باورى سرزند از غرب مهر خاورى
راستین مردى رسید با تیغ کج شیعیان الصبر مفتاح الفرج
چیست آن تیغ سفید آفتاب بىگمان لاسیف إلّا ذوالفقار
حیدر از محراب بیرون مىزند شب نشینان را شبیخون مىزند
آفتاب، اى آفتاب، اى آفتاب از نگاه بندگانت رخ متاب
از فروغت دیده ادراک چاک از فراغت، اشک مدفون زیر خاک
آفتاب شیعه از مغرب درآ بار دیگر سرزن از غار حرا
بت پرستان ترکتازى مىکنند با کلام الله بازى مىکنند
تیغ بر کش تا تماشایت کنند تا که نتوانند حاشایت کنند
پاک کن از دامن دین ننگ را این عروسکهاى رنگارنگ را
این سخن کوتاه کردم والسلام شیعه، یعنى تیغ بیرون از نیام
از زبان نظامی:
چو شیرین کیمیای صبح دریافت از آن سیماب کاری(4) روی برتافت
شکیباییش مرغان را پر افشاند خروس الصبر مفتاح الفرج خواند
شبستان را به روی خویشتن رفت به زاری با خدای خویشتن گفت
خداوندا شبم را روز گردان چو روزم بر جهان پیروز گردان
شبی دارم سیاه از صبح نومید درین شب روسپیدم کن چو خورشید
غمی دارم هلاک شیر مردان برین غم چون نشاطم چیره گردان
ندارم طاقت این کوره تنگ خلاصی ده مرا چون لعل ازین سنگ
تویی یاری رس فریاد هر کس به فریاد من فریاد خوان رس
به آب دیده ی طفلان محروم به سوز سینه پیران مظلوم
به بالین غریبان برسر راه به تسلیم اسیران در بن چاه
به داور داور فریاد خواهان به یا رب یا رب صاحب گناهان
به دامن پاکی دین پرورانت به صاحب سری پیغمبرانت
به محتاجان در بر خلق بسته به مجروحان خون بر خون نشسته
به دور افتادگان از خان و مان ها به واپس ماندگان از کاروان ها
به وردی کز نو آموزی برآید به آهی کز سر سوزی برآید
به ریحان نثار اشک ریزان به قرآن و چراغ صبح خیزان
به نوری کز خلایق در حجاب است به انعامی که بیرون از حساب است
به مقبولان خلوت برگزیده به معصومان آلایش ندیده
بدان آه پسین کز عرش پیش است بدان نام مهین کز عرش بیش است
که رحمی بر دل پرخونم آور وزین غرقاب غم بیرونم آور
1. در اینجا یعنی دور کننده گناه
2. پرهیز کردن
3. زیبا و خوش اندام
4. اضطراب و پریشانی

آرامگاه عطار در نیشابور
عکس : نوید حسینی
ای در میان جانم و جان از تو بیخبر/از تو جهان پر است و جهان از تو بی خبر
چون پی برد به تو دل و جانم که جاودان/در جان و در دلی، دل و جان از تو بی خبر
نقش تو در خیال و خیال از تو بینصیب/نام تو بر زبان و زبان از تو بی خبر
از تو خبر به نام و نشان است خلق را/وان گه همه به نام و نشان از تو بی خبر
شرح و بیان تو چکنم زان که تا ابد/شرح از تو عاجز است و بیان از تو بی خبر
جویندگان گوهر دریای حسن تو/در وادی یقین و گمان از تو بی خبر
چون بیخبر بود مگس از پرِ جبرئیل/از تو خبر دهند و چنان از تو بی خبر
عطار اگرچه نعره عشق تو میزند/هستند جمله نعره زنان از تو بی خبر