
بی تو ، مهتاب شبی ، باز ازآن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید عطر صد خاطره پیچید
--------------------------------------------------
این پست صدم شوق دیدار است...
اللهم عجل لولیک الفرج
بار دیگر عید قربان را پیشاپیش تبریک عرض می کنم.
اللهم عجل لولیک الفرج
+++
باز امشب ای ستاره تابان نیامدی
باز ای سپیده شب هجران نیامدی
شمعم شکفته بود که خندد بروی تو
افسوس ای شکوفه خندان نیامدی
[شعر از استاد محمد حسین شهریار]
در احادیثی از کتاب «کمال الدین» ذکر شده است که آقا امام زمان (عج) هرساله در مراسم حج حضور دارند و اعمال آن را انجام می دهند اما مردم ایشان را نمی شناسند.
دل مستمندم ای جان به لبت نیاز دارد
به هوای دیدن تو هوس حجاز دارد
+++
به مکه آمدم ای عشق تا تو را بینم
تویی که نقطه عطفی به اوج آیینم
+++
کدام گوشه مشعل ، کدام کنج منار
به شوق وصل تو در انتظار بنشینم
[مرحوم آغاسی]
عید قربان را پیشاپیش خدمت دوستان عزیزم تبریک عرض می کنم.
به کعبه رفتم و زآنجا هوای کوی تو کردم
جمال کعبه تماشا به یاد روی تو کردم
+++
شِعار کعبه چو دیدم سیاه ، دست تمنا
دراز جانب شَعر سیاه موی تو کردم
+++
چو حلقه در کعبه به صد نیاز گرفتم
دعای حلقه گیسوی مشکبوی تو کردم
+++
نهاده خَلق حرم سوی کعبه روی عبادت
من از میان همه روی دل به سوی تو کردم
+++
مرا به هیچ مقامی نبود غیر تو کامی
طواف و سعی که کردم به جست و جوی تو کردم
+++
به موقف عرفات ایستاده خلق دعاخوان
من از دعا لب خود بسته ، گفت و گوی تو کردم
+++
فتاده اهل مِنی در پی مُنی و مقاصد
چو جامی از همه فارغ من آرزوی تو کردم
[عبدالرحمان جامی]
امروز هوای شهر ما بسیار سرد و زمستانی شده ، و حدود نیم متری برف روی زمین باریده ، با دیدن منظره شهرمون یاد خاطره ای از مسجد جمکران افتادم که البته در جایی دیگر خوانده بودم .

سيد شريف، سيد مرتضي حسيني ،معروف به ساعتساز قمي از اشخاص با حقيقت و متدين پايين شهر قم كه به نيكي و پارسايي مشهور و معروف بوده است حكايت نموده :
شب پنجشنبهاي در فصل زمستان كه هوا بسيار سرد و برف زيادي هم قريب نيم زرع روي زمين نشسته بود در منزل خود نشسته بودم، بهخاطرم آمد كه امشب شب پنجشنبه و هنگام رفتن آخوند و شيخ محمد تقي بافقي به مسجد جمكران است.
با خود گفتم كه حتماً با اين هوا و برف ،امشب را تعطيل كردهاند اما دلم طاقت نياورد در پي ايشان رفتم، در منزلشان نبود، در مدرسه همنبود، سراسيمه از هر طرف و از هر كس جوياي ايشان بودم تا به ميدان مير كه سر راه جمكران است رسيديم، تصميم گرفتم تحقيقكاملي درباره ي ايشان نمايم .
شخصي كه خباز و نانواي ميدان مير بود گفت: «آقا چرا مضطربي و در عقب ِ چه كسي ميگردي»؟ گفتم: «در فكر حاجي شيخ محمد تقي هستم كه مبادا به مسجد رود زيرا در اين هواي سرد و برف ِفراوان، بيابان پر از خطر جانوران است و ترس ِخشك شدن از كوران و سرما است .آمدم كه او را ببينم و ممانعت از رفتن او كنم ولي هنوز وي را نديدهام و كسي هم خبر از او ندارد».
نانوا گفت: «معطل نشو زيرا ايشان با چند نفر از اصحاب و طلابش به سمت مسجد جمكران رفتند». همين كه اين كلام را شنيدم اضطرابمبيشتر شد ،با عجله به راه افتادم؛
نانوا گفت: «كجا شتاب ميكني»؟گفتم:« شايد به آنها برسم و ايشان را برگردانم يا چند نفري را با وسايل لازم به آنها بفرستم» .
نانوا گفت:« بيخود نرو زيرا كه به آنها قطعاً نخواهي رسيد و شايد الان اگر به خطري برنخورده باشند نزديك مسجد باشند».
من بسيار پريشان شدم و به خاطر آن شدت سرما و برفي كه متصلاً از آسمان ميباريد، ترس داشتم از اين كه پيشامدي براي آنها خواهدنمود، اما چارهاي نداشتم، در حالي كه مضطرب و نگران بودم به خانه مراجعت كردم، اهل منزل نيز از پريشاني من مضطرب و اندوهناكشدند.
خوابم نميبرد به دعا كردن براي ايشان مشغول بودم كه نزديك سحر در چشمم گرمي مختصري حاصل شده و بين خواب و بيداريبودم كه ملاحظه نمودم حضرت صاحب الامر(عج) وارد منزل شدند و فرمودند :«سيد مرتضي چرا مضطربي»؟ عرض كردم :«اي مولايم بهخاطر شيخ محمد تقي كه امشب به مسجد رفته و نميدانم بر سر او چه آمده است».
فرمودند: «سيد مرتضي گمان ميكني كه من از حاج شيخ دورم ،الان به مسجد رفتم و وسايل استراحت او و اصحابش را فراهم كرده وآمدم» .
از خوشحالي برخاسته و به اهل منزل كه از من پريشانتر بودند مژده اين بشارت را دادم و صبح زود برخاستم و براي اثبات راستي و صحت اين خواب به تفحص پرداختم تا به يكي از اصحاب حاج شيخ رسيدم ،به وي گفتم «دوست دارم قضيه ديشب را بازگويي».
گفت «بلي ديشب حاج شيخ ما را برداشته و در آن هواي سرد و برفي به طرف جمكران رفتيم اما وقتي كه از شهر خارج شديم، يكحرارت و شوق ديگري داشتيم، بگونهاي كه در روي برف از زمين خشك و روز آفتابي سريعتر ميرفتيم تا به اندك زماني به مسجدرسيده و متحير بوديم كه شب را از سرما چگونه به روز آورديم كه ناگاه ديديم جوان سيدي كه به نظر دوازده ساله ميرسيد وارد شده و بهحاج شيخ گفت دوست داريد كرسي و لحاف و آتش برايتان حاضر كنم؟» ايشان گفتند: «اختيار با شماست» .
آن سيد از مسجد بيرون رفت اما چند دقيقهاي طول نكشيد كه برگشت و با خود كرسي و لحاف و منقلي از زغال و آتش آورد و در يكي ازحجرات گذاشته و مرتب نمود هنگام رفتن از حاج شيخ پرسيد باز هم احتياجي هست؟ شيخ جواب داد «خير» .
يك نفر از ما اظهار داشت: «ما صبح زود ميرويم ،اين اثاثيه را به چه كسي بسپاريم؟» فرمود:« هر كس آورده خودش خواهد برد و از نظر ماپنهان شد. »
ما در تعجب بوديم كه اين سيد چه كسي بود! و اثاثيه را از كجا آورد با اين كه از اينجا تا قريه ي جمكران، رفتن و برگشتن، به اندازه ي يككيلومتر راه است و لااقل براي رفت و برگشت و تهيه ي لوازم نيم ساعت لازم است و از طرف ديگر چند ساعت از شب گذشته و هوا همسرد و برف هم در حال باريدن بود. تا صبح در اين فكر بوديم و عاقبت اثاثيه را همان جا گذارديم و آمديم و هنوز هم در همان فكرهستيم.
به او گفتم من ميدانم كه آن سيد جوان چه شخصي بود. آنگاه داستان اضطراب و خواب خود و فرمايش مولايم را براي او بيان كردم وگفتم كه از خانهام بيرون نيامدم مگر براي اين كه راستي و صحت خواب خود را ببينم و الحمدا...كه ديدم و فهميدم كه مولايم از اين مردشريف غافل نيست.
لازم به يادآوري است كه مرحوم شيخ محمد تقي بافقي در تعمير ساختمان قديمي مسجد و احيا و رونق دادن به آن سهم بسزايي داشته و مقيد بوده است كه شبهاي جمعه با جمعي از طلاب متدين و وارسته به آنجا مشرف شده و تا صبح به مناجات با قاضيالحاجات و انس با مولا و آقاي خود حضرت صاحب الامر(عج) بپردازد.
این شعر تقدیم به تمامی آنانی که به قول احمد شاملو ، صداقتشان در این برهوت بدگمانی و شک چون شبچراغ می درخشد.

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من اینگونه گرم و سرخ
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه خورشید در دلم
می جوشد از یقین
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب ناگهان
می روید از زمین
آه ای یقین گمشده
ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو
من آبگیر صافی ام
اینک به سحر عشق
از برکه های آینه راهی به من بجو
من فکر می کنم
هرگز نبوده دست من این سان بزرگ و شاد
احساس می کنم
در چشم من به آبشر اشک سرخ گون
خورشید بی غروب سرودی
کشد نفس
احساس می کنم
در هر رگم به هر طپش قلب من کنون
بیدار باش قافله ای
می زند جرس
آمد شبی برهنه ام از در چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو
- چون خزه به هم -
من بانگ برکشیدم از آستان یاس
آه ای یقین یافته بازت نمی نهم
احمد شاملو

از جمله مسائلى كه همواره شيعيان و پيروان اهل بيت عليهم السلام در دوران غيبت كبرى خواهان فهم آن هستند، شناخت وظايفى است كه در اين دوران به عهده آنان گذاشته شده است . در اين مقاله تلاش خواهيم كرد وظايف منتظران را هر چند به صورت مختصر بيان كنيم .
1- معرفت نسبت به حضرت ولى عصر عليه السلام :
از حضرت امام صادق عليه السلام نقل شده است كه: روزى امام حسين عليه السلام بر اصحاب خود وارد شدند، بعد از حمد خدا و درود بر پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند:
اى مردم! خداوند بندگان را نيافريد مگر براى اينكه او را بشناسند، زمانى كه او را شناختند، او را پرستش كنند و هنگامى كه او را پرستش كردند، با عبادت و پرستش او از بندگى غير او بى نياز گردند . مردى عرض كرد: اى پسر پيامبر! پدر و مادرم فداى شما باد، معرفت خداوند چيست؟ فرمود: شناخت اهل هر زمانى نسبت به امامشان، امامى كه طاعت او بر آنان واجب است.»
همچنين پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: «من مات ولم يعرف امام زمانه مات ميتة الجاهلية
هر كس بميرد و امام زمانش را نشناسد، به مرگ جاهليت مرده است.»
توجه به مضامين دعاهايى كه خواندن آنها در عصر غيبت توصيه شده است نيز ما را به اهميت مساله شناخت حضرت ولى عصر عليه السلام راهنمايى مى كند . در يكى از دعاهاى معروف و معتبرى كه شيخ صدوق آن را در كتاب كمال الدين نقل كرده است، مى خوانيم:
«اللهم عرفنى نفسك فانك ان لم تعرفنى نفسك لم اعرف نبيك، اللهم عرفنى نبيك فانك ان لم تعرفنى نبيك لم اعرف حجتك، اللهم عرفنى حجتك فانك ان لم تعرفنى حجتك ضللت عن دينى
بارالها! خودت را به من بشناسان كه اگر خود را به من نشناسانى پيغمبرت را نخواهم شناخت . بارالها! پيغمبرت رابه من بشناسان كه اگر پيغمبرت را به من نشناسانى حجت تو را نخواهم شناخت . بارالها! حجت خود را به من بشناسان كه اگر حجت خود را به من نشناسانى از دينم گمراه مى گردم.»
متن کامل مقاله را در ادامه مطلب بخوانید.
« ما احسن الصبر و انتظار الفرج »
چه چیزی برتر از صبر و انتظار فرج است. (امام رضا علیه السلام)

عکس : نوید حسینی
می دونی میخوام چی کار کنم
می دونی میخوام کجا برم
میخوام برای کفترا یه خورده گندم ببرم
اونجا که گنبدش طلاست با کفتراش پر بزنم
دوسش دارم اماممه در خونه شو در بزنم
بعضی شبا تو خونمون بابا به مادرم میگه
میخوام برم امام رضا بخدا دلم تنگه دیگه
بابام میگه امام رضا مریضا رو شفا میده
دوای درد مردمو از طرف خدا میده
میخوام برم به مشهد و یه هفته اونجا بمونم ...
